کودکانی که در آستانهی زندگی بدون مادرند
از زبان مادر:
برای تأمین زندگی، یک لباسفروشی کوچک راه انداختم اما ورشکست شدم. طلبکار از من شکایت کرده و در صورت عدم پرداخت بدهی، راهی زندان خواهم شد.
شوهرم کارگر است و بیشتر درآمدش صرف بدهی میشود. فعلاً همراه فرزندانم در خانه مادرم که خودش مستأجر است زندگی میکنیم.
بیایید کمک کنیم این مادر کنار فرزندانش بماند
کمک به دستانی ترکخورده و خونآلود
از زبان مادر:
لباسشویی ما قدیمی شده و دیگر قابل تعمیر نیست. بهدلیل حساسیت شدید پوستی و اگزما، هنگام شستن لباسها دستهایم ترک میخورد و حتی دچار خونریزی میشود.مدتی پیش، یک یخچال دستدوم به مبلغ ۸ میلیون تومان و بهصورت اقساط ماهانه یکمیلیون تومانی تهیه کردیم.
با هم درد دستان این مادر را کمتر کنیم
به مناسبت میلاد حضرت مهدی(عج)، جشنی با حضور خانوادههای کمبضاعت و خادمین برگزار میشود. به این مناسبت ۴۰۰ پرس غذا تهیه و در جشن و درب منازل خانواده های کمبضاعت توزیع خواهد شد.
برنامههای جشن:
ویژگی خاص این مراسم:
پخت ۴۰۰ پرس غذای این جشن به عهدهی افراد کمبرخوردار است تا درآمد حاصل از آن، مستقیماً به خود آنها برسد.
۲۰ میلیون تومان، سرمایهی خانوادهای ۵ نفره
از زبان مادر:
شوهرم در یک رستوران کار میکرد که با تعطیلی آن، بیکار شد و هنوز شغلی پیدا نکرده است. رهن خانه ما ۲۰ میلیون تومان بود که برای اجاره از دست رفت و از مهلتی که صاحبخانه برای تخلیه داده، فقط ۴ روز باقی مانده است.
کمک کنیم تا چند روز دیگر، این سهقلوها بهجای بیخانمانی، آرامش یک سرپناه را تجربه کنند.
قصر کوچک من و دخترم
از زبان مادر:
چند سال پیش بهدلیل اعتیاد همسرم از او جدا شدم. مدتی در ازای پرستاری از یک بیمار، فقط اسکان و غذا داشتم و بعد هم با شرمندگی مهمان دیگران بودیم.
برای رهن خانه مستقل، 30 میلیون بدهکارم. در یک خیاطی کارگری میکنم و همین خانهنسبت به خانه آن بیمار، برای من یک قصر است.
با اهدای این مبلغ، این مادر را در قصر کوچکش ماندگار کنیم.
بدن کمتوان، روبهروی کوهی از لباس
از زبان مادر (سرپرست خانواده):
«دچار کمخونی شدید هستم. به دلیل شدت مشکلات عصبی، دیگر حتی کار خیاطی در منزل را هم که قبلاً انجام میدادم نمیتوانم انجام دهم و گاهی دچار تشنج میشوم. آنقدر فشارهای عصبی به من وارد شده که دچار لکنت زبان شدهام. شستن لباس با دست برایم بسیار سخت است.»
دختر (دانشآموز کلاس هشتم): دچار بیماری شدید زنان است و چند بار تحت عمل جراحی قرار گرفته است.
پسر (دانشآموز کلاس چهارم): دانشآموز است.
بیایید بدن بیمار این مادر را از سختی شستن لباس با دست نجات دهیم.
وقتی فقر را در چهره عروسک ها هم دیدیم
از زبان پدر:
حدود ۶ سال پیش بیماریام شروع شد. استخوان پایم شروع به سیاه شدن کرد و الان در حال پیشروی است. تا جایی که به ناچار از واکر استفاده می کنم. هر چه داشتم و نداشتم، خرج درمان کردم.
همسرم ساعتها در خانه خیاطی میکند تا برای خرید نان و اولیات زندگی، از دیگران قرض نگیریم.
با تامین مسکن این خانواه، بذر امید و تغییر را بکاریم
وقتی اجارهبها همهچیز را میبلعد
از زبان مادر:
حدود پنج سال پیش به دلیل اعتیاد و خشونت همسرم، از او جدا شدم. از صفر، در خانهای غیرقابل سکونت شروع کردم و با کار نظافت منازل، کمکم لوازم دستدوم برای خانه خریدم.
اما حالا باید ماهانه پنج میلیون تومان اجاره پرداخت کنم که آنقدر برایم زیاد است که گاهی از خوراکیهای ضروری صرفنظر میکنم تا بتوانم کرایه خانه را بدهم. لباسشوییمان آنقدر فرسوده شده که دیگر ارزش تعمیر ندارد.
با پرداخت رهن خانه احساس امنیت را به این خانواده هدیه دهیم
گاهی حتی توان بلند شدن ندارم
از زبان مادر:
بهدلیل اعتیاد از همسرم جدا شدم. وضعیت مالیمان آنقدر سخت است که وقتی دندان پسرم درد میکرد، حتی ۸۰۰ هزار تومان برای کشیدن دندانش نداشتیم و ناچار برگشتیم. هنگام شستن لباسها، درد زانوهایم گاهی آنقدر شدید میشود که دیگر نمیتوانم از جا بلند شوم.
کمک شما یعنی شستن لباسها بدون درد شدید زانو.
لباسها زیادند؛ توانِ مادر محدود
از زبان مادر:
«شوهرم معتاد بود و سالها پیش ما را ترک کرد. حالا با چهار دخترم تنها ماندهام.»
مدتی در آستانه بیخانمانی و در خانهای نمور زندگی میکردیم و فشار شرایط خانواده را از هم پاشیده بود.
به لطف حمایت شما خیرین، امروز دوباره کنار هم و در خانهای مناسب زندگی میکنیم.
در این مرحله، با اهدای یک ماشین لباسشویی، میتوانیم بخشی از سختیهای روزمره این مادر فداکار را کاهش دهیم.
وقتی بیماری و فقر جمع می شوند
از زبان پدر:
قبلا کارگری می کردم و زندگیمان می چرخید اما چندین ماه است که از شدت بیماری کلیه، زمینگیر شده ام و حتی کرایه خانه را نمیتوانم پرداخت کنم. کار به جایی رسیده که همسرم مجبور به کارگری در یک خیاطی شده است.
نگذاریم شرمندگی به رنج بیماری پدر اضافه شود
دوباره آرامش، دوباره خانواده
از زبان مادر:
شوهرم به خاطر بدهی در کسب و کار در زندان به سر می برد. او حدود 400 میلیون تومان بدهکار است که طلبکار راضی شده است با دریافت 200 میلیون تومان رضایت بدهد که 80 میلیون آن را فردای سبز با کمک شما خیرین پرداخت می کند و بقیه آن را خیرین دیگر.
چند وقت پیش در سایه نبود همسرم در آستانه بی خانمانی بودیم که شما خیرین به داد ما رسیدید.
سهمی در آزادسازی این زندانی داشته باشیم
گزارش:
به لطف خداوند و همراهی شما خیرین گرامی، پدر این خانواده آزاد شد و امید دوباره به خانهشان بازگشت.
رسید واریز مبلغ ۸۰ میلیون تومان در ادامه برای شفافیت و اطلاع شما عزیزان قابل مشاهده است.
فقط ۲۰ روز تا سرپناه یا بیسرپناهی
از زبان مادر:
سال ۹۰ از شوهرم جدا شدم؛ آنقدر خشونت داشت که پایم پلاتین دارد و هنوز با عوارضش زندگی میکنم. سرمایهای ندارم و گاهی برای فروش لباس به پارک میروم و درآمد ناچیزی از این راه به دست میآورم.در حال حاضر در خانه یکی از آشنایان ساکن هستیم و فقط ۲۰ روز زمان داریم تا با کمک شما، صاحب یک سرپناه امن شویم.
با مهر و همراهی شما، این خانواده را از بیسرپناهی نجات دهیم
43 میلیون تومان تا آزادی
از زبان پدر:
در حاشیه استان تهران باتری فروشی ماشین های سبک داشتم و از این مغازه اجاره ای اموراتم را می گذارندم ولی متاسفانه با کلاه برداری و فرار شریکم مواجه شدم. و من ماندم و بدهکاری و زندان. حدود 410 میلیون تومان بدهکار هستم که ستاد دیه و خیرین مقدار زیادی از آن را متقبل شده اند و فقط مانده 43 میلیون تومان.
با آزادسازی پدر، زندگی را به این خانواده برگردانیم
مبلغ مورد نیاز 49 میلیون تومان
سرگرمی برای کودکان، آرامش برای دستان مادر
از زبان مادر:
شوهرم معتاد است و خرجی نمی دهد. لباس شستن برایم خیلی سخت است آن هم با 5 فرزند قد و نیم قد. تلویزیونی هم نداریم تا بچه هایم کمی سرگرم شوند. زندگی ما از راه کمک مختصر خیرین و اهل مسجد می گذرد.
با خرید تلویزیون سرگرمی را به کودکان و با خرید لباسشویی کمی آسایش را به مادر هدیه دهیم.
کار برای روزی کمتر از 100 هزار تومان
از زبان مادر:
چند سال است که در سرما از درد پهلو رنج می کشم اما هزینه درمان ندارم.
پسرم کلاس ششم است و بعد مدرسه در گوشه ای از خیایان دستفروشی (جوراب و اسکاج) میکند و روزانه کمتر از صد هزار توان درامد دارد!
باید هر چه زودتر همین خانه محقر را (با 9 نیلیون تومان رهن) تحویل بدهیم.
با تامین رهن خانه، امید را مهمان خانه مادر و دو کودکش کنیم.