از زبان مادر:
من مادری هستم با چهار فرزند. رهن و اجاره خانه، یخچال و لباسشوییای که از زمان جهیزیه ماندهاند و دیگر ارزش تعمیر ندارند، و دندانهای پسرم که در مدرسه بهانه تمسخر شدهاند، همه با هم ذهنم را درگیر کردهاند. پسرم آرزوی خلبان شدن دارد و درمان دندانهایش هم به نگرانیهای من اضافه شده است.
خانه را برای قد کشیدنِ رویاهایشان حفظ کنیم.
از زبان مادر:
سه سالی است بیماری کلیه، توان کار را از شوهرم گرفته و بار زندگی پنج فرزندمان بر دوش من مانده است. برای رهن خانه سی میلیون تومان قرض کردهایم و ماهی 1.8 میلیون تومان سود میدهیم. لباسشویی و تلویزیونمان هم از کار افتادهاند. در کارگاه خیاطی کار میکنم و در خانه منجوقدوزی، تا چراغ زندگیمان روشن بماند.
این خانه را از زیر سود قرض بیرون بیاوریم
از زبان مادر:
من به همراه دو کودک و پدر پیرم در زیرزمین تنگ و نمناک یکی از اقوام زندگی میکنم؛ جایی که حتی آشپزخانه و سرویس بهداشتی هم ندارد. هر بار که برای استفاده از سرویس بهداشتی به طبقه بالا میرویم، بسیار خجالت میکشم. حتی برای غذا خوردن هم سر سفره آنها مینشینیم.
کمک کنیم این چهار نفر، دوباره معنای خانه را تجربه کنند
از زبان مادر:
چند سالی میشود که بیماری شدید عصبی همسرم را از پا انداخته و حالا بارِ زندگی افتاده روی دوش من و پسر بزرگم. روزهایمان با شکافتن ۳ کیلو کاموا میگذرد؛ برای هر کیلو ۴۰ هزار تومان. حالا هم که لباسشوییمان خراب شده و قابل تعمیر نیست
بگذاریم دستهای خسته مادر کمی آرام بگیرد
از زبان مادر:
سال ۱۴۰۱ شوهرم بر اثر ایست قلبی از دنیا رفت و من با دو فرزندم ماندم. پسرم 8 سال دارد و مبتلا به سندرم داون است و باید همیشه کنارش باشم. به همین دلیل نمیتوانم بیرون از خانه کار کنم و از راه کار در منزل درآمدی حدود ۳ میلیون تومان در ماه دارم.
ایتام:
برای تأمین مسکن مادری که هم سرپرست است و هم پرستار، همراه شوید.
برای آرامش کودکان نیازمند همراه شویم
در خانههایی که مادر، هم ستون خانه است و هم نگران سفره، یک بسته ارزاق میتواند آرامش بیاورد.
در ایام عزای امام حسین(ع)، نذرمان را به سفرههای نیازمند برسانیم.
حدود ۷ سال پیش شوهرم بر اثر تصادف به کما رفت و بعد آن دچار تشنج میشود و به همین دلیل جایی به او کار نمیدهند. دستم گاهی بیحس میشود و نمیتوانم زیاد کار کنم، با این وجود برای نظافت به منازل میروم و چون دو کودک دارم، بین کار به بچهها سر میزنم.
کاری کنیم با دلواپسی کمتری به خانه برگردد.
از زبان مادر:
مدتی بیرون شهر، در خانهای بدون آب و برق زندگی میکردیم؛ جایی که شبهایش سخت میگذشت و روزهایش بیامید. بعد به داخل شهر آمدیم و در یک زیرزمین کوچک و نمور ساکن شدیم؛ آنقدر تنگ که برای استراحت همه ما هم جا نبود.
پارسال، با کمک خیرین فردای سبز، بالاخره طعم آرامش یک خانه کوچک و معمولی را چشیدیم. اما حالا صاحبخانه، خانه را برای فروش گذاشته و دوباره دلنگرانی سرپناه افتاده به جانم؛ چون توان رهن خانه جدید را ندارم.
کمک کنیم سرپناهی که با امید پیدا شده، با ناتوانی مالی از دست نرود.
از زبان مادر:
پسرم زمستانها، ساعتهایی که کلاس نداشت، دستفروشی میکرد. بهار هم من باقالی پاک میکردم و با هم پوستهای باقالی را از کوچهها جمع میکردیم تا برای خوراک دام بفروشیم. هر کیسه را فقط ۱۰ تا ۱۵ هزار تومان از ما میخریدند. این ماه هم از 1.6 میلیون تومان یارانه، یک 1.5 میلیون تومانش را برای اجاره خانه دادم.
کنار دستهای خسته این مادر باشیم.
از زبان مادر:
با دخترم در خانه منجوقدوزی میکنیم؛ گاهی دو سه روز روی یک چادر کار میکنیم و آخرش پول مختصری میگیریم. این روزها بیشتر از هر چیز، نگرانی رهن و اجاره خانه، امانم را بریده است. دخترم هم مشکل گوارشی دارد و خیلی وقتها بعد از غذا دچار تهوع میشود، اما هزینه درمانش را ندارم.
همراه دستان زحمتکش مادر باشیم
«پسر ۹ سالهام اوتیسم شدید دارد؛ به دارو و کاردرمانی مداوم نیاز دارد، اما هزینه درمانش را ندارم. گاهی آنقدر بیقرار و عصبی میشود که به خواهرهای دوقلویش و بچههای همسایه آسیب میزند. دختر کوچکم هم ۱۰ ماهه است و برای پوشک و شیرخشکش با کمک خیریه سر میکنیم. همسرم قبلاً کارگر بود، اما بهخاطر انحراف شدید زانو، جایی به او کار نمیدهند.»
دغدغه این مادر، درمان پسرش باشد؛ نه از دست دادن خانه.
«چند سال قبل همسرم با سردردهای شدید درگیر شد و این روند تا بیماری عصبی و ازکارافتادگی او پیش رفته است. حالا با کمردرد شدید هم دستوپنجه نرم میکند. پسرم رماتیسم مفصلی دارد. سرویس بهداشتی در زیر پله با سقفی کوتاه قرار دارد و استفاده از آن برایشان بسیار سخت است. دیوارهای خانه هم نم داده و نیاز به بازسازی دارد.»
مادر: از راه خیاطی درآمد کمی داردعمه خانواده (دارای بیماری ذهنی) و مادربزرگ ازکارافتاده نیز با آنها زندگی می کنند
کمک کنیم این سقف کوتاه تغییر کند
از زبان مادر:
وقتی نوزاد بودم، پدر و مادرم از هم جدا شدند و من در خانه مادربزرگم قد کشیدم. سالها بعد ازدواج کردم، اما سال ۹۳ همسرم را بهدلیل بیماری قلبی از دست دادم و با دو فرزند یتیم تنها ماندم. حالا با معلولیت یک دست و یک پا، نه توان کار کردن دارم و نه توان فراهم کردن رهن و اجاره خانهای امن برای بچههایم.
نگذاریم بعد از این همه درد، بی سرپناهی هم سهم این خانواده شود
به خاطر بیماری کیسه صفرا نیاز به عمل دارم. با این وجود برای امرار معاش تلاش میکنم. در ساخت صنایع دستی مهارت زیادی دارم و کارم حرفهای است، ولی مکان مناسب برای تولید بیشتر و فروش آن ندارم. همچنین گاهی تا ساعت ۱ صبح روبان تولید میکنم، اما درآمد آن بسیار کم است. آرزویم این است که با توسعه کارم درآمد کافی داشته باشم و دیگر از خیریه کمک نگیرم.
تلاش برای استقلال مالی و سرپناه
چند ماه خیریه اجاره خانه ماهانه ۴.۵ میلیون تومان را داد و ۷ ماه دیگر اجاره خانه عقب افتاده که بیشتر رهن خانه را از بین برده است. در فصل باقالی، بعضی روزها برایم باقالی میآوردند و با صرف چندین ساعت آنها را پاک میکردم و روزانه از این راه حدود ۱۵۰ هزار تومان درآمد داشتم. ۲۵ خرداد تمدید خانه است و نه پولی برای رهن خانه جدید دارم نه مبلغی برای تمدید و پرداخت اجارههای عقبافتاده.
سهمی برای ماندن دوقلوها و خواهرشان
بعضی روزها پسرم را میفرستم تا تعداد کمی تخممرغ بخرد؛ همان را برای سه کودکم درست میکنم و چون کم است، خودم نمیخورم. سیبزمینی غذای بهتر و ارزانتری است و دستکم به همه میرسد. حالا باید تا پایان خرداد، بهدلیل فروش خانه توسط صاحبخانه، اینجا را تخلیه کنیم و پول لازم برای رهن خانه جدید ندارم.
سفره کوچکشان بیسقف نماند
قبلا در یک دامداری سرایدار بودیم. بوی دام، مگس و پشه، زندگی را برایمان سخت کرده بود. آنقدر دورافتاده بود که حتی خریدهای خانه را فامیل برایمان میآوردند.
حالا در حاشیه شهر، خانهای یکاتاقه گرفتهایم. دخترهایم از خوشحالی مدام در اتاق بازی میکنند و عروسکهایشان را به دیوار آویزان کردهاند؛ انگار بعد از مدتها، آنها هم صاحب گوشهای از خانه شدهاند.
برای سقفی که تازه پیدا شده