از زبان مادر:
پول پیش خانه را قرض گرفته بودم؛ اما وقتی صاحب پول به آن نیاز پیدا کرد و آن را پس گرفت، من و دو بچه مدرسهایام بدون سرپناه ماندیم.
حالا در خانهای در روستایی حاشیه تهران زندگی میکنیم؛ خانه باغی بدون آب لولهکشی و گاز شهری. برای آب خوردن باید از خانه همسایهآب بگیریم. وقتی گاز پیکنیک هم تمام میشود، وسیله ای برای رفتن تا نزدیکترین شهر ندارم.
سهمی از رهن خانهای قابل سکونت
این دو کودک فقط دستهای مادربزرگ را دارند
از زبان مادر بزرگ:
«بعد از آن تصادف که مادرشان را گرفت و اعتیاد که پدر را از آن ها دور کرد، من ماندم و دو نوه ام. یکی ۹ ساله با معلولیت ذهنی و حرکتی و دیگری دختری که امسال کلاس دوم میرود؛ برای رهن خانهای که سقف امنشان باشد، هیچ پناه و توانی ندارم.»
سایه سقف را به این مادربزرگ هدیه دهیم
«ارتقای شنوایی برای مادری رنجدیده»
از زبان مادر:
«برای اینکه بتوانم صدای فرزندانم را واضح و بدون دردسر بشنوم به سمعک نیاز دارم که هزینهاش از توانم خارج است. با بیماری قلبی و آسمی که دارم، دیگر حتی نمیتوانم برای گذران زندگی در خانهها کار کنم. در حالی که من تا ۱۰ مرداد بیشتر برای تخلیه وقت ندارم و پولم برای رهنِ خانه جدید کافی نیست.»
صدای فرزندانش را واضح و رسا به گوش او برسانیم
حدود ۷ سال پیش شوهرم بر اثر تصادف به کما رفت و بعد آن دچار تشنج میشود و به همین دلیل جایی به او کار نمیدهند. دستم گاهی بیحس میشود و نمیتوانم زیاد کار کنم، با این وجود برای نظافت به منازل میروم و چون دو کودک دارم، بین کار به بچهها سر میزنم.
کاری کنیم با دلواپسی کمتری به خانه برگردد.
به خاطر بیماری کیسه صفرا نیاز به عمل دارم. با این وجود برای امرار معاش تلاش میکنم. در ساخت صنایع دستی مهارت زیادی دارم و کارم حرفهای است، ولی مکان مناسب برای تولید بیشتر و فروش آن ندارم. همچنین گاهی تا ساعت ۱ صبح روبان تولید میکنم، اما درآمد آن بسیار کم است. آرزویم این است که با توسعه کارم درآمد کافی داشته باشم و دیگر از خیریه کمک نگیرم.
تلاش برای استقلال مالی و سرپناه
وقتی نوهام به دنیا آمد، پدر و مادرش او را رها کردند. من او را به خانه آوردم و با همسرم، با شیر خشک بزرگش کردیم؛ حالا ۱۳ ساله است. من و همسرم پیر و از کار افتادهایم؛ من بیماری کرون معده دارم و همسرم کمردرد دارد. توان تأمین رهن خانه و هزینه درمان را نداریم.
سرپناه این کودک را حفظ کنیم
نجات یک مادر و کودک از بیابان
از زبان مادر:
همراه فرزندم در یک کارگاه تعطیل در بیابانهای حاشیه تهران زندگی میکنیم. ضعف اعصاب شدیدی دارم. اطرافمان سگهای ولگرد هستند و رفتوآمد افراد معتاد، باعث شده احساس امنیت نداشته باشم. نه خانهای داریم و نه حداقل وسایل ضروری زندگی.
امکان اهدای لوازم ضروری این خانواده نیز وجود دارد: یخچال، اجاقگاز، تلویزیون، فرش و موکت، ماشین لباسشویی و ...
سهم شما میتواند امشب آنها را یک قدم از بیابان دورتر کند.