قبلا در یک دامداری سرایدار بودیم. بوی دام، مگس و پشه، زندگی را برایمان سخت کرده بود. آنقدر دورافتاده بود که حتی خریدهای خانه را فامیل برایمان میآوردند.
حالا در حاشیه شهر، خانهای یکاتاقه گرفتهایم. دخترهایم از خوشحالی مدام در اتاق بازی میکنند و عروسکهایشان را به دیوار آویزان کردهاند؛ انگار بعد از مدتها، آنها هم صاحب گوشهای از خانه شدهاند.
برای سقفی که تازه پیدا شده
وقتی نوهام به دنیا آمد، پدر و مادرش او را رها کردند. من او را به خانه آوردم و با همسرم، با شیر خشک بزرگش کردیم؛ حالا ۱۳ ساله است. من و همسرم پیر و از کار افتادهایم؛ من بیماری کرون معده دارم و همسرم کمردرد دارد. توان تأمین رهن خانه و هزینه درمان را نداریم.
سرپناه این کودک را حفظ کنیم